close
تبلیغات در اینترنت
در سینه ات نهنگی می تپد...(1)

ما همسایه خدا بودیم...

شاید مرا دیگر نشناسی،شاید مرا به یاد نیاوری،اما من تو را خوب میشناسم،ما همسایه شما بودیم و شما همسایه ما...و همه ی ما همسایه خدا...یادم می آید گاهی وقتها میرفتی زیر بال فرشته ها قایم میشدی و من همه ی آسمان را دنبالت میگشتم...تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت می کردم... خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی،توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود،نور از لای انگشتهای نازکت میچکید... راه که میرفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند،یادت می آید؟ گاهی شیطنت میکردیم و میرفتیم سراغ شیطان،تو گلی بهشتی به سمتش پرت میکردی،و او کفرش در می امد،اما زورش به ما نمیرسید،فقط میگفت:همین که پایتان به زمین برسد میدانم چطور از راه به درتان کنم...تو شلوغ بوی،آرام و قرار نداشتی،آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی ،و صبح که میشد در اغوش نور به خواب می رفتی... اما همیشه خواب زمین را می دیدی،آرزویی رویاهای تو را غلغلک میداد،دلت میخاست به دنیا بیایی ،و همیشه این را به خدا میگفتی،و آنقدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد،من هم همین کار را کردم،بچه های دیگر هم،ما به دنیا امدیم و همه چیز تمام شد،تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را،ما دیگر نه همسایه هم بودیم و نه همسایه خدا...ما گم شدیم و خدا را گم کردیم... دوست من،همبازی بهشتی ام....نمیدانی چقدر دلم برایت تنگ شده،هنوز اخرین جمله خدا توی گوشم زنگ میزند:از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است...اگر گم شدی از این راه بیا... بلند شو از دلت شروع کن.شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم....




بازدید : 22
[ شنبه 21 تير 1393 ] [ 21:27 ] [ نویسنده : فاطمه عطایی ] | نظرات ()
مطالب متفرقه
نظر بدهید
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی



.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بخار نیرو