close
تبلیغات در اینترنت
به من بفهمون... کجای سرنوشتم...؟!
خود را شبی در آینه دیدم ،دلم گرفت...
از فکر اینکه قد نکشیدم،دلم گرفت...
از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی،
بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت...
از اینکه با تمام پس انداز عمر خود
حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت...
کم کم به سطح آیینه برف می نشست...
دستی بر آن سپید کشیدم ،دلم گرفت...
دنبال کودکی،که در آن سوی برف بود
رفتم،ولی به او نرسیدم،دلم گرفت
نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد
من هیچ خانه ای نکشیدم،دلم گرفت
شاعر کنار جو گذر عمر دید و من
خود را شبی در آینه دیدم،دلم گرفت...
سید مهدی نقبایی...


درباره : متفرقه ,
بازدید : 1
[ چهارشنبه 31 ارديبهشت 1393 ] [ 22:41 ] [ نویسنده : فاطمه عطایی ] | نظرات ()
نظر بدهید
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی



.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بخار نیرو